WoNdErLaNd سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:, :: 16:32 :: نويسنده : romina
دو شنبه 8 اسفند 1390برچسب:, :: 21:2 :: نويسنده : romina
تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروس خوان می روم و صلاة ظهر می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم! دو شنبه 8 اسفند 1390برچسب:, :: 20:25 :: نويسنده : romina
یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: 22:18 :: نويسنده : romina
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم... ادامه مطلب ... یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: 21:15 :: نويسنده : romina
از طرف مدرسه به پسر داییم گفتن برو درباره ی "عمه ی عطار" تحقیق بنویس ، کل فامیل رو بسیج کرده که درباره ی "عمه ی عطار" مطلب جمع کنن آخرشم به هیچ جا نرسیدیم! اصلا هیچ منبعی درباره ی خانواده ی پدری عطار پیدا نمیشد. زن داییم رفته مدرسه داد و بیداد که این چه تحقیقی به بچه ی مردم میدین! عمه ی عطار به چه درد بچه میخوره آخه! مدیر مدرسه هم گفته خانم موضوع تحقیق اصلا "عمه ی عطار"نبوده "ائمه ی اطهار" بوده!!
یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: 21:11 :: نويسنده : romina
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: 21:2 :: نويسنده : romina
بیست بیسته!
نمره صفر این دانش آموز پس از اعتراض بیست شد! پاسخ های جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.
ادامه مطلب ...
حیف نون می ره تماشای رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده. بعد ازش می پرسن چه طور بود؟ میگه آدمای خیلی خوبی بودن. دیدن من خوابم، رو نوک انگشت راه می رفتن ادامه مطلب ... یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: 20:36 :: نويسنده : romina
لباس زیبایی که در ادامه مشاهده میکنید یکی از نادرترین لباسهای تاریخ بشر است. این لباس نادر با استفاده از تار عنکبوت Golden Orb Spider ساخته شده و از روز گذشته در موزه ویکتوریا و آلبرت لندن (V&A Museum’s) نگهداری میگردد. از این لباس نادر تنها دو عدد در طول تاریخ ساخته شده است.
ادامه مطلب ... پيوندها
نويسندگان |
|||||
![]() |